تقدیم به عشق ابدی م...
چشمان تو استعاره ای از عشق است،
جذاب و حریص و اعتیاد آور و شاد
من عاشقم و خانه ی من تنها عشق
پس خانه ی گرم و شاد چشمت آباد!
پ.ن: تا اینجا که لطف کردین اومدین لااقل نقد کنید بعد برید!
|
♥ پــیـچــک شعرهـایم ♥ من که پیچک شده ام،حول قدقامت سرسبزخدا میپیچم!
|
||
|
محل درج آگهی و تبلیغات نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 دی1390
توسط شهلا فلاح
یک رباعی که تازه متولد شده!
تقدیم به عشق ابدی م...
چشمان تو استعاره ای از عشق است، جذاب و حریص و اعتیاد آور و شاد من عاشقم و خانه ی من تنها عشق پس خانه ی گرم و شاد چشمت آباد!
پ.ن: تا اینجا که لطف کردین اومدین لااقل نقد کنید بعد برید! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 آذر1390
توسط شهلا فلاح
سلام
امیدوارم حال همگی خوب باشه. بعد از این همه وقت دوباره تصمیم گرفتم که باشم...بهتر از قبل... بعد از وقفه های زیاد (که حدود سه سال میشه!) دارم دوباره به دنیای شعر برمی گردم...اما مثل یه کودک نوپا نه بهتر! البته یه خبر خوب هم آوردم. من دبیر کانون ادبی دانشگاه مون شدم... وظیفه سختیه نه؟ دعا کنین که بتونم از پسش بربیام. برسیم به شعر... "تخته نرد" زندگی ام قمار نبود اما همیشه شش من گروی هشت تو بود! چون جفتمان ساختارشکن شده بودیم! تو یادت رفته بود شطرنجی شده ام.. و من فراموش کرده بودم قمار بازان به بهشت نمی روند!! قمار نکرده می باختم، بازی نکرده می بردی، هوش و دل و جانم را... *** نه! دور آخر با من بود... می خواستمت... و تو با دو شش که روی صفحه نقش بست، دلت را به من باختی! شش تو همدم شش من شد و زندگی مان تنها قماری که: دو برنده داشت...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 اردیبهشت1389
توسط شهلا فلاح
سلام به همه ی اونایی که می دونن زنده ام و به همه ی اونایی که به این نکته شک کردن
اگه این همه وقته نیستم علت های زیادی داره که مهم ترینشون رو الان نمیگم و میذارم سر فرصت. اما علت های دیگه می تونن شامل این بشن که دارم کم کم خودمو توی دانشگاه پیدا می کنم. تا حالا شب شعرهای خوبی رو توی دانشگاه برپا کردیم که جای همه ی عزیزان خالی بوده. از طرفی مدیریت چندتا وبلاگ دیگه هم به من محول شده که تموم اینا باعث میشن نتونم زیاد به وبلاگ خودم بیام. از جمله وبلاگ کانون فیلم و عکس دانشگاه که منم جزو هیئت موسس اون هستم و همینطور وبلاگی که برای گروه میکروبیولوژی دانشگاه درست کردیم که انشالله وقتی کمی رونق گرفتن لینکشون می کنم. فعلا این دوتا طرح رو داشته باشید: ۱. تازگی ها حس میکنم: کوچکی کفش هایم بزرگی تپش های قلبم را، گنجایش ندارد! من قاطعم همین فردا پا در کفش بزرگترها خواهم کرد!!! ۲. انگشتم با حلقه ات دورگیری می شود نگاهم با قاب صورت مهربانت، بازوانت را ببین: برای دورگیری تنم مناسب نیستند؟!!! پ.ن۱: نقد؟؟؟؟؟ پ.ن۲: لطفا!!!! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 بهمن1388
توسط شهلا فلاح
دوباره با یه شعر سپید اومدم. شعری که تازه متولد شده.
چشمه ای مرا می بایست، آب یا زلال گونی که در آن به طهارت قلب عاشقان معترف باشم، به سبزینه ی دستان تو که امید ِ رویش روح پیچکی ام می شود، وقتی از خود دورم... تا فراموش نکنم تا فراموش نکنی: دل ها بی آنکه بخواهند عاشق می شوند و ماهی ها بی آنکه بخواهند هستی شان به پای آب ریخته می شود: قطره... قطره... قطره... *** هیچ هدفی در کار نبوده از سیاه شدن این سطرهای بی گناه! هیچ هدفی در کار نبوده از جنگ های صلیبی! از به صلیب کشیده شدن مسیح! یا بار داری مبهم مریم...! ما هدفمند می جنگیم! که چرا فلانی خواستار سگ برای کاخ خود شده! که چرا این یکی روبان رنگی به مچش می بندد! یا چرا آن یکی کاپشن سفید می پوشد! همیشه از "سی یا ست" متنفر بوده ام که همیشه با تفرقه توام بوده و نامش از یتیمی حکایت کرده و بی پدر ومادری... مثل کودکان غزه... فلسطین...لبنان... مثل برده کوچولوهای سیاه و چندش آوری که از فقر غذایی پوست با استخوانشان پیوند ازدواج بسته! مثل من و تو که از فقر فرهنگی مجبوریم از هم دور بمانیم! *** اینجا مهد فرهنگ...تمدن... اینجا دوباره دلم برای تو می تپد و گونه هایم برای تو تر می شود اینجا هر چقدر می خوام از عشق بگویم نه از "سی یا..." نمی شود! *** دیشب با دوستت دارم های عاشقانه ات برایم لالایی می گفتی تا خوابم بگیرد. آه نکند تو هم سیاست مدار شده ای؟؟!! پ.ن۱: نقد شعر یادتون نره. پ.ن۲: نظرتون رو حتما راجع به قالب وبلاگم بگین که از قبلی بهتره یا نه. پ.ن۳: یادم نرفته بگم ممنون که به ویلاگم سر زدین و چشمای قشنگتون خسته شد. نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 آذر1388
توسط شهلا فلاح
از تو تا آفتاب، شبانگاهان را
به یغما برده ام تا هستی ات همه روشنی باشد. با من بمان دستانت زلال ِ گرم ِ یک آرامش ابدیست با تو مرا از سختی... هراسی نیست با تو... با تو می شود، یک غزل زندگی کرد و یک عمر غزلواره زیست! گرچه این روزها دستان مرا راهی به نوازش دستان تو نیست. و لبهای سردم را مجالی برای هم آغوشی با گرمای لبانت... اما می دانم سرخی غروب ِ فردا در گونه های خیس پیچک باغچه منعکس خواهد شد. می دانم آغوش تو تنها آسمان ستاره های خاموش من خواهد شد! و معصومیت گونه هایت تنها لذت ِ توام با شرم ِ یک بوسه ی سرخ... پس بمان حتی اگر افق آرزوهایت آنقدر دور است که به نقطه ای می ماند، در امتدادی دور دست... بمان حتی اگر میدانی آغوشمان تا مدتها رنگ بهار به خود نخواهد دید. بمان و بودن را بعد از این همه نیستی، به بار بنشــــان! پ.ن:منتظر نقد و نظرتون هستم. نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 آبان1388
توسط شهلا فلاح
بعد از مدتها طلسم ما هم شکسته شد و امروز یعنی همین چند دقیقه پیش غزلی متولد شد که امیدوارم از خوندنش لذت ببرین.همونطور که قبلا هم گفتم من شعرامو قبل از اینکه دستی به سر رو روشون بکشم توی وب قرار میدم تا اشکلاتمو شما عزیزان بهم بگین.
باور نمیکنم که تو امروز با منی باور نمیکنم به لبم بوسه میزنی باور نمیکنم که تو گنجشک ناز من این بار روی بام دلم پرسه میزنی این یک جنون که نه،تب عشقست بر دلم هی میدهد صدا :که تو جانان این تنی من جسم تیره،منجمد،لبریز ِ از خطا تو یک غروب عاشقی،فردای روشنی باور نمیکنم که تو در این خیال خیس همراه دست کوچکم لبریز ِ بودنی با من بمان که بودنت آرام جان من با من بمان تو بهترین شعر سرودنی باور نمیکنم که تو یک روز می روی صد بار هم اگر بگویی پر ز ِ رفتنی!!! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهریور1388
توسط شهلا فلاح
و حالا
پس از هجی واژه های عارفانه از برخورد پتکی سنگین با سلول های خاکستری مغزم می گویم: معصومیت و معصیت... چه فاصله ای... به فاصله آسمان و زمین می ماند از بهشت تا جهنم از معصومیت های تو تا زندگی معصیت بار ِ من... *** فکر میکنم فکر میکنم تازگیها لایق شده ام، لایق بد و بیراهه های زنان مصر! یا نه... لایق الهه گی بر بت های معبد آمون! هر چه باشد خوب میدانم، هنوز لایق این نشده ام که در گذرگاه یوسفم، چشمانم را به خدا پیشکش کرده باشم تا بر وجودم صبر ارزانی کند. می دانم هنوز این قدر ها لایق نشده ام... *** از معصومیتت میگفتم نه...از فاصله مان... صبر کن... روی واژه ها دقیق می شوم... از معصومیت تا معصیت تنها دو حرف فاصله هست: واو ...و ....میم گوش کن: "و"...."م"... از چپ میخوانمش: مو!! آری از معصومیت تا معصیت از خدا تا کفر و از تو تا من محبوبم، تنها یک تار مو فاصله هست!!!
پ.ن:شرمنده خبر ندادم.مرسی اومدین.حتما نقد بکنین ها. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 شهریور1388
توسط شهلا فلاح
۱: قرص
دهانم قرص است دارم راز تو را به گور می برم همین امشب که دهانم، پُر ِ قرص است!!!
۲:جوابیه
شاه بیت غزل زندگی وی* بودی شهچراغ دل گمگشته و بی هادی من! او ندانست که کیست من ولی میدانم من همان تک بیتم بیتی از یک غزلِ ناب، پُر از بودنِ تو !
پ.ن۱: * منظور از وی جناب حمید مصدق هست. با اشاره به شعرشون: من ندانم که کی ام من فقط میدانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم.
پ.ن۲:منتظر نقداتون هستم و ممنونم از حضورتون. پ.ن۳: طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق.وقت دعا من ِ حقیر رو فراموش نکنین.
نوشته شده در تاريخ جمعه 30 مرداد1388
توسط شهلا فلاح
این روزها پنجره ی مجازی اتاق فکر من گذرگاه شاعران است.پس جالب دیدم که این بخش از کتاب پیامبر و دیوانه اثر جبران خلیل جبران را بنویسم.چرا که این بخش در مورد زیبایی شناسی ست و شاعر یعنی زیبایی شناس.
¤¤ آنگاه شاعری گفت:با ما از زیبایی سخن بگو و او پاسخ داد: زیبایی را در کجا می جویید و او را چگونه می یابید مگر آنگاه که او خود راه و راهبر شما باشد؟ و چگونه از او سخن می گویید مگر آنگاه که او خود بافنده ی سخنان شما باشد؟ غم دیدگان و آزردگان می گویند:"زیبایی مهربان و ملایم است،مانند مادر جوانی که نیم شرمنده از شکوه خود در میان ما راه می رود." و شوریدگان می گویند:"نه ، زیبایی ازجنس قدرت است و هراس.مانند طوفان، زمین ِ زیر ِ پا و آسمان ِ بالای سر ِ ما را می لرزاند." خستگان و فرسودگان می گویند:"زیباتیی از جنس زمزمه ی نرم است و در روح ما سخن می گوید.صدایش در برابر سکوت های ما وا می رود،مانند پرتو ضعیفی که از بیم ِ سایه می لرزد." اما بی قراران می گویند:"ما صدای فریاد او را در کوهها شنیدیم.با فریادهای او صدای سم اسب و تپش بال و غرش شیر همراه بود." هنگام شب نگهبانان شهر می گویند:"زیبایی سحرگاهان از مشرق سر بر می آورد." و هنگام نیمروز کارگران و مسافران می گویند:"ما او را دیده ایم که از پنجره های غروب ِ خورشید، روی زمین خم شده بود." در زمستان کسانی که در میان برف مانده اند می گویند:"زیبایی با بهار جست و خیزکنان از روی تپه ها می آید." و در گرمای تابستان دروگران می گویند:"ما او را دیده ایم که با برگهای پاییزی می رقصید و در گیسوانش مشتی برف به چشم می خورد." شما همه ی این چیزها را درباره زیبایی گفته اید،اما به راستی نه از زیبایی بلکه از نیازهای بر نیامده سخن گفته اید، و زیبایی نیاز نیست،خوشی محض است! نه کامی ست تشنه و نه دستی ست تهی و دراز کرده، زیبایی دلی ست بر افروخته و روحی ست سرمست شده. زیبایی نقشی نیست که بنگرید یا نوایی که بشنوید، نقشی ست که با چشم بسته هم می بینید و نوایی ست که با گوش بسته هم می شنوید. نه شیره ای ست که در شیار درختی جاری شود، و نه بالی که به چنگالی بسته باشد، زیبایی باغی ست همیشه بهار و دسته ی فرشتگانی همیشه در پرواز. ای مردمان ارفالس زیبایی زندگی ست،آنگاه که پرده از رخسار ِ پاکِ خود بر می دارد. اما زندگی شمایید و پرده شما. زیبایی هستی ِ سرمدی ست که روی خود را در آینه می نگرد. اما هستی ِ سرمدی شمایید و آینه شما.
پ.ن:به نظر من که خیلی جالب و قشنگ بود. نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 مرداد1388
توسط شهلا فلاح
بعد از مدتها با یک چهارپاره خدمت رسیدم.شعری که میشه گفت تازگیها متولد شده.
با نظرات مفیدتون راهنماییم کنید.
خنده هایم شبیــه غــم بودند گریه هایم شدیــــد و طوفانی توی چشمان خیس من،شبها منجمد بود و سرد و طولانـــی
مثل یــک دفـــتر ورق خـــورده یا مدادی تراش خورده،حقیـــر یا شبیــــه ستاره هـــــا بودم با تبی منجمد،تنی شب گیر
تا که عشقی میان این تلخی بر دلــــم رنگ جاودانــــــی زد نقشی ازسرخ و سبزراجوشاند، طرحی از شوق زندگانــی زد
لحظه هایم ستاره باران شــد عشق او در دلم که میجوشید، بختــــک تیره ام تعــــجب کـرد بعد از آن یک لباس نو پوشید!
او از این جسم ساکت و مرده دختری گرم و پرهیاهو ساخت زندگی پر شد از گل و ازعشق غصه هایی که رنگ خود را باخت. **** صبحی از رفتنش برایم گفــــت کاخ خوشبختی ام فرو میریخت زیــــر آوار آن نشســـتم مــــــن او ولی رفت و خنده را آویخت!
مدتی خنده بر لبم خشکیــــــد زندگی بوی سخت سرما داشت بعد از آن او دوباره برگشـــــت و رنگ شادیّ و بــوی گرما داشت
این جدایی اگرچه ما را سوخت قدر هم را چه خوب می دانیــم با من او مانده است و خواهدماند تا ابــد پر ز عشـــق می مانیــــم.
|
|
|
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||